چنان ميسوختم در خود که در ان برزخ وحشی

عرق ميريخت روح من٬زبانم در دهان ميسوخت

عطش بود و غريبی بود و اتش در ميان ميريخت

تمام من!تمام من در انشب بی امان ميسوخت

/ 26 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام عزیزم...خوبی؟.من دانشگاه هستم....تا روز سه شنبه ها هر هفته خونه نیستم!!! الان هم کافی نتم....نگرانم نباش( هههههههههههههه) موفق باشی..........

شراگيم

سلام زوربا جان...بابا ما خاک پای دوستانيم...!:) شعرت عالی بود...بی تعارف...:)

سامان (شهر فرنگ)

آخ که گفتی ... سوختن ... ميدونی گاهی از دل همين خاکسترها يه موجود جديد مياد بيرون ... يه موجود که سبک ميتونه پرواز کنه ... آره عزيزم ... منم سوختم .. منم خاکستر شدم و فکر کنم که از خاکسترم يکی داره مياد بيرون ... ولی نميدونم که پرواز بلده يا نه ... بلد هم نباشه يادش ميدم ...

مریم

سلام؛ ممممم ..ياد اين افتادم: چنان دل کندم از دنيا/که ...بگذريم ...غمگين چرا؟ آتش نشانی چرا؟ ۱۱۰ چرا؟(اين پليس بود؟ حب هر کی گوشی رو برداشت بگو زنگ بزنه ۱۲۵) از شوخی گذشته:قشنگه..خيلی قشنگه...راستی بخت بلاگ ما بالاخره باز شد..آپديتيديم...فعلا...

محبوبه

سلام دوست عزيز از اينکه زحمت کشيدين و به سرزمين قصه ها اومدين ممنونم وبلاگ شما هم خيلی زيباست... هميشه شاد و سبز باشيد.

پاسات

سلام.از خجالت دارم آب می شم.من اوچيک همتون هستم.مخصوصا زوربا ی عزيز

gholi

شعرت قشنگه ديگه

فاخره

منم می گم که خيلی قشنگه .ببخشيد که تکراريه فاخره

سارا

سلام خوبی؟؟؟ ظهرت به خير... بابا کجايی کم‌پيدايی..... حالا من نيستم.. شما چطور؟ تو هم گرفتاری؟؟؟

گلشيدوكوشا

سلام . اسمش چيه ؟؟ (آلبومی که اون شعر توشه ) . در مورد قسم خوردن هم ديگه معلومه واسه قشری مورد استفاده است ( اغلب برای کلک و کلاه برداری ) پس انتهای قضيه معلومه .