خواستم شعر بگويم ولی از بخت بدم

نه نوايی و کلامی موزون-

نه دلی کز طرفش جوششی و احوالی-

نه صدايی به صدای مرغان-

و نه در قلب کثيفم نوری-

که توان گفت به همتای سخن

سخنی شاعر گون-

که شعرش نامند-

و از اين رو خاموش.

گشته ام٬ خاموش.

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنگامه

سلام- با خوندن این متن ... ياد اين شعر افتادم .. از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست .... گرهم گله ای است دگر حوصله ايی نيست ........ حوصله ايی نيست ...

A S E I Rسير

سلام دوست نــــــــــــــــــــاز ! احساست را درک ميکنم ...گل سرخ نثارت .

gentelman

خوبه نمی خواستی شعر بگی.جالب بود

ساحل

سلام . شعرتون زيبا بود .. مرسی که سر زدين .. شاد باشين ... ساحل

پاسات

شما فونت نستعليق نداريد من چيکار کنم؟

هنگامه

سلام .. از نظر زيبايتان در مورد تصوير ۳ ممنونم ... باز هم به من سر بزنيد خوشحال می شوم ...

neda

جالب نوشتی ... اميدوارم بتونی اون طور که دوست داری شعر بگی....

پاسات

اين کوزه چو من عاشق زاری بده است.در بند سر و زلف .... بوده است.اين دسته که بر گردن او می بينی.دستيست که بر گردن ياری بوده است/