بدون عنوان .. بدون منظور.. بدون نگاه.. بی همه چیز...!

" نانوایی هم جوش شیرین میزند،

                                   بیچاره فرهاد 

                                                       چه میکشید..... "

/ 10 نظر / 30 بازدید
صبا

مردها، زندگی، تصادف‌، ط‌بیعت‌، خــدا، همه‌ شان‌ به‌ گمان‌ من‌ عشق‌ را به‌ بهای‌ بیرحمانه‌ترین شكنجه‌ها به‌ زن‌ها می‌فروشند.

گندم

به روزم ... لطفا بخوان ... با سلام.

هستی 2271

خیلی با معرفتی عزیزم .. دوست دارم .. دلم تنگت بود

محمد

نه بابا ، چرا بیچاره فرهاد ؟ حداقل اجازه ابراز عشق داشت حتی اگر این همه رغیب داشت ، ما که این اجازه را هم نداریم

حکیمه (مسافر غریبه)

من واقعا متاسفم...من موجود تلخی نیستم حداقل برای اطرافیانم!...از اینکه تلخی در در نوشته هام بود متاسفم... نمیدونم چرا با اسم زوربا می نویسی ولی میدونستی اسم یکی از کتابهای نیکوس کازانتزاکیس که من ازش نام نبردم زوربای یونانی یه!؟... این اسم برای من تداعی کننده بود!...

حکیمه (مسافر غریبه)

سلام... متاسفانه تصویر روشنی از شخصیت زوربا به ذهنم نیست. فقط آخرین وسوسه ی مسیحش رو دارم. با ترجمه ی صالح حسینی. اگه زوربا رو دم دست داشتم با مرورش همه چی رو به خاطر می آوردم. چندین بار خواستم سریی کتابهاش رو تهیه کنم ولی هم جهش قیمت کتاب و هم نبود جای خالی تو کتابخونم مانع اینکار شد! ولی با چیزی که از شخصیتش یادآوری کردی کنجکاویم برای دوباره خوندنش برانگیخته شد!...الان شخصیتی که به من نزدیکه راسکلنیکوف داستایوسکی ی!...جنایت رو مرتکب میشی و الان تو قسمت تب و هذیانهاش هستی...فعلا این وضعیت ادامه خواهد داشت!...الان برای چندین باره با راسکلنیکوف و رازومیخین و سونیا و آلیوشا و ایوان و...که همگی شخصیتهای ساخته ی قلم و فکر توانای داستایوسکی هستند دارم زندگی می کنم!...این شخصیتها رو از دست نده!...

مسافر غریبه

سلام...دیگه راه گم نمی کنید!؟...نگران غار تنهایی شدم وارد قسمت عمیقش که نشدی!؟...شایدم هنوز توش نرفتی اگه نری بهتره!...منظورمو بالا درست رسوندم یا نه؟...حرف بدی که نزدم!؟...از روی کنجکاوی می پرسم این دوستات که کامنت میذارن یا لینکشون هست انگار از قبل همدیگه رو می شناسین یا همینجا آشنا شدین؟