رها باید شد از این بند..

علاقه داشتن یعنی بیگاری کشیدن از خود......

به دنبال وسوسه ذهنی عجیبی هستم که بتونم چربی روحم رو آب کنم...

/ 72 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

ببخشید آقا ! شما به روح اعتقاد دارید ؟

آرش

سال نو مبارک قدیمی

ایرمان

منم پایه جمله آخر هستم!

گندم

کاش میدانستی که سکوت ، گره از دلهامان نگشاید ... به روزم...با سلام.

صبا

[افسوس]

حکیمه (مسافر غریبه)

سلام. خواهش میکنم... من با اجازه از این پست الهام گرفتم!...بعد نوشتنش تا پست بعدی چه اتفاقی افتاد!؟... توضیح دادنی هست؟

حکیمه (مسافر غریبه)

با سلام و سپاس فراوان...من فهمیدم قضیه چیه...متوجه منظور شدم...نوشته هات باعث شدی کاری که نباید رو کردم!...یعنی یه پستی گذاشتم در مورد همین مسایل آزاردهنده...حالا بگیم این یکیشه...نوشتن خیلی خستم کرده...اگه فکر میکنی ابهاماتی برطرف میشه پست رو بخون بعد صحبت می کنیم...فقط اون جمله ی آخر از غار تنهاییت لذت ببر ولی نذار تاریکی سراغت بیاد چون راه خلاصی نخواهی یافت!...توضیحات بماند برای فرصتی که جان لازم رو داشته باشم!...

حکیمه (مسافر غریبه)

سلام .ممنون که خوندی ولی نمیخوای چیزی بگی!؟...مگه در مورد علاقه و انسانیت و این چیزا نگفتی؟...نمیخوای منو محاکمه کنی!؟...من هنوز در مورد کامنت های قبلی که گذاشتی حرفمو نزدم...من تو این پست کامنت میذارم تا کسی نخونه شاید ناراحت بشی و خصوصی نمیذارم چون وسواس عجیبی دارم که هر چی رو قبلا نوشتم دوباره بخونم وقتی خصوصی می فرستم این امکان بوجود نمیاد!...

حکیمه (مسافر غریبه)

در مورد کامنت ها هم باید بگم منم چیزی برای استتار ندارم!...اولش به خاطر اینکه نوشته بودم دوستانی که به چهره من و می شناسند از وجود اینجا خبر ندارند همگیی همراهان رو در این دنیای شیرین پیدا کردم...دوم اینکه همین همراهان هم تعدادشون به اندک رسیده عده ای رفتند عده ای رو هم هنوز خبر نکردم. برای پیدا کردن همراهان جدید هم زمان مناسب باید برسه!... اگر هم بودند مانعی نبود چون بنظر من نوشته ی اصلیی پست , خام و نپخته میمونه و با کامنتهاشه که پخته میشه...ما قبلا با دوستان در مورد کامنتهایی که برای همدیگه گذاشته بودیم بحث می کردیم در حالیکه این وسط اصل نوشته فراموش شده بود!... اگه موردی بود که نمیخوای کسی بخونه خصوصی بفرست الباقی ایرادی به عمومی بودن نداره...در مورد بیگاری کشیدن از خود هم یه روزی حرف میزنم!