هميشه در ورای حرفهايت عشق

به چشمت قطعه ای زيباست اما زشت

هميشه در نگاهت يک دو جين از خاطرات کودکی

با کمی طعم ترنج و کندر و شب بو

کمی شيرين؛ کمی مطبوع؛ يا هم اندکی مطلوب

..............ولی اکنون دگر ان طبع و شور و حال و زيبايی

بجايش بغضی از درماندگی مانده

و ايا اخرش؟

اما! چرا اخر!!؟!!

که ايا در زمان حال

چرا اينگونه بايد زيست؟

چرا اينگونه بايد بود؟

چرا اينگونه بايد مرد؟

چرا ما مردمان از هر نگاه و هر سخن رنجور

به کنجی از غم و اندوه در ناله

و اين پرسش و اين ابهام......

چکارش بايدم کردن

-که بغضم باز گردد زين عمل

- زين گونه پيمودن؟

/ 47 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

سلام كجايي.........!؟؟؟؟ كم اوون طر ف ها آفتابي مي شي:(((((((((

خاله ريزه

سلام دوستای گلم...۲۰ شهريور برای کمک به مهرانه دور هم جمع ميشيم...منتظر حضور گرمتون هستم

غزال

سلام بابا پوســــــيدم.... دلم تنگ شده...!!!؛(((

مریم

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است.....مرسی که ميای و مرسی که منتظری...دلخوشی به اينکه يکی منتظره نوشته ها و حرفاته حس قشنگيه برام...دلخوشی به اينکه يکی حداقل يکی هست که حرفاتو می شنوه خيلی خوبه..مرسی که اين حس خوبو هديه می دی...موفق و شاد باشي

arash153

سلام دوست عزيز...هرجا هستيد؛ موفق و مويد باشيد...

عليرضا

با پیغاماتون حسابی شرمنده ام کردید دوباره اومدم بگم ((فدای روی و موی تو درد و بلا به هيچ))

mahsan

سلام من مطالبت رو خوندم جالب بود و عامیانه اما جسارتا بهتر نیست به خورده بار علمی هم بهش اضافه کنید واسه ما بچه محصلا ........ خوشحال می شم جوابمو بدی روزه هاتون قبول التماس دعا خداحافظ