و عشق را کنار ِ تیرک ِ راه‌بند تازیانه می‌زنند

نوشتیم نه! ؛ گفتند آری!!

گفتیم سپید! ؛ سیاه!! دیدند

فریاد زدیم راه در جهان یکی است و آن راستی است. فریادمان را به هیاهوی دیوانگانی تفسیر کردند برای توجیه زندان دروغ هایشان دوروییهایشان، تزویرهایشان، سیاهکاری هایشان و..و.و.و.

انتخاب کردیم روشنی را! ؛ و از انتخابمان چیزی جز تاریکی برایمان نخواندند.

و این است سرنوشت ما ایران.

/ 8 نظر / 27 بازدید
گلنسا

بغضم میگیره، ولی گریه م نمیاد.. دلم از غصه مرده... مرده....

گلنسا

بغضم میگیره، ولی گریه م نمیاد.. دلم از غصه مرده... مرده....

گلنسا

بغضم میگیره، ولی گریه م نمیاد.. دلم از غصه مرده... مرده....

باغچه

یکی برگشت و گفت "سرنوشت رو باید از سر نوشت" گفتم از اونجایی که ما در شهر وارونه زندگی می کنیم باید برای ما رو از ته نوشت.