خيلی تکيده و خسته سخن ميگفت.

خيلی وقت بود که اسمش رو ميشنيدم ولی از رسمش چيزی نميدونستم.

وقتی که حرف ميزنه هزاران هزار جورو جفايی که طی درساليان دراز به اون رفته پيش چشمم مثل تئاتری به نمايش در مياد.

هم از خودم بدم مياد و هم به خودم می بالم.

به خودم ميبالم که از تبار اون هستم و متنفرم از اينکه خيلی دير خودم و اون رو دارم ميشناسم.

وقتی حرف ميزنه صداش همراه با اه و ناله های زنان و مردانی مياد که هنوز هم به عشقش دارن نفس ميکشن.

اره

ايران رو ميگم:

سرزمين ابا و اجدادی خودمون رو.

خيلی خسته هست.

خيلی سالهاست که پابرجا مونده تا خودش رو به منو تو نشون بده و حالا نوبت منو توست که دست خسته و تن فرسوده اونو مرهمی باشيم.

مرهمی باشيم با اتحاد خودمون.

با هميت و همت خودمون.

با باروری همون روح بزرگ ايرانی خودمون.

بياييم دوباره زنده کنيم نام ايران را در پهنه روزگار.

/ 3 نظر / 9 بازدید
الي

انقده مشغول آپديت کردن وبلاگم بودم که يه دفه دستگيرت کردم . خوب هرکی جای اون ۲۵۰۰ سال فقط تاريخ مدون داشته باشه خوب اونم خسته و رنجديده ميشه . اين صفحه م پدرمو در آورده نميدونم چکارش کنم ..................

مرتضی

دست خستمو بگير تا ديوار گلی را خراب کنيم / مادر ببين عروس وطن بی جهاز شد مادر ببين دست عجانب دراز شد هر شغه اش نصيب پلنگ و گراز شد/ من راستی را پاسدارم