|
یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ و چه حس لزجی.... حس قورباغه ای رو دارم که سکته کرده و آب لزجی که از دهانش بیرون ریخته همه ی وجودش رو به کثافت کشیده. از حواس موجود ،تنها مشامم گاهی یاری ام میکند و بس!! و این تصویری است از حکایت این روزها.. این روزها حشرات هم توان رویارویی با قورباغه را دارند.. عجب تصور عجیبی است.. و چه حس لزجی....... چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٠ باز هم حیرانی حیران تنهایی بیابانی هستم، که تنها نگاه رهگذری نا امید از دور دست ها- در گذشته ای کهن- بر آن افتاده بود.. بی هیچ ردپایی... بی هیچ خاطره ای...
پ . ن : اینجا دیوارها زنده اند ... بی هیچ رازی جمعه ۱٠ تیر ،۱۳٩٠ اگه میدونستم چی شده حتما یه عنوانی براش میشد زد... مرز بین رهایی و اسیری به ظرافت مرز راستی و دروغ میمونه. اسیری رو به امید رهایی روندم... افسوس که دیگه چیزی نمونده تا رها بشه... کاش اسیر بودم.... حداقل بودم...! شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠ بدون عنوان .. بدون منظور.. بدون نگاه.. بی همه چیز...! " نانوایی هم جوش شیرین میزند، بیچاره فرهاد چه میکشید..... " شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩ رها باید شد از این بند.. علاقه داشتن یعنی بیگاری کشیدن از خود...... به دنبال وسوسه ذهنی عجیبی هستم که بتونم چربی روحم رو آب کنم... شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩ زندانی اینان خود را مجاز به همه چیز میدانند................
چطور با وجود کلمات میشود خاموش ماند؟
دوشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٩ ندارد "حال دیوانه نداند که ندیدست پری" شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸ درد و چیزی به نام زندگی! امروز در خونچکان انضباط!! زندگی میکنیم. آیا امروز چماق! یک راز است؟ پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۸ زایش زندگی در زمان تولد هر فرزندی دردی ساراپای مام و فرزند را تسخیر میکند. و زایش هر پدیده ای دردی همراه همیشگی آن است. امروز فرزندان ایران از مام ایران زایشی دوباره را به تماشا نشسته اند و این درد ها درد زایش است و بس. این روزگار چنان آبستن شده که نوید زایش فرزندی راست را با برق چشمانی سبز و شاداب را نوید میدهد. اما درد را باید کشید رنج را باید برد پیروز باید شد.
شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸ و عشق را کنار ِ تیرک ِ راهبند تازیانه میزنند نوشتیم نه! ؛ گفتند آری!! گفتیم سپید! ؛ سیاه!! دیدند فریاد زدیم راه در جهان یکی است و آن راستی است. فریادمان را به هیاهوی دیوانگانی تفسیر کردند برای توجیه زندان دروغ هایشان دوروییهایشان، تزویرهایشان، سیاهکاری هایشان و..و.و.و. انتخاب کردیم روشنی را! ؛ و از انتخابمان چیزی جز تاریکی برایمان نخواندند. و این است سرنوشت ما ایران. |
|